|
|
|
|
|
واقعه سقیفه بنی ساعده
براء ابن عازب میگوید:
این خبر به ابوبکر وعمر رسید. ادامه مطلب (قسمت دوم) ابوبکر وعمر وابو عبیده ومغیره در شب دوم وفات پیامبر نزد عباس بن عبدالمطلب شدند ابوبکر چنین گفت"خداوند محمد را برای شما بعنوان پیامبر وبرای مومنین صاحب اختیار مبعوث نمود....وامر مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خویش را با اتفاق برای خود انتخاب کنند.مردم هم مرا بعنوان حاکم بر خود ومسئول امورشان انتخاب کردند٬من هم آن را به عهده گرفتم... ولی من طعنه زننده ای دارمکه خبرش به میرسد وبر خلاف عموم مردم سخن میگوید((منظورش امیرالمومنین(ع) بود))ما نزد تو آمده ایم ومی خواهیم برای تودر امر این امر خلافت نصیبی قرار دهیم...چرا که تو پسر عموی پیامبر هستی.. عمر گفت: ای والله٬.....شماای بنی هاشم آرام باشید٬پیامبرازما واز شماست عباس سخن آغاز کردوگفت: خداوند تبارک وتعالی همانطور که گفتی محمد را به پیامبری مبعوث کرد.. اگر این امر خلافت راه عنوان پیامبری لب نموده ای که حق مارا گرفته ای و اگر به عنوان مومنین طلب نموده ای کپ ما هماز مومنین هستیم٬ودر باره خلافت تو نظری ندادیم وموردمشورت قرار نگرفتیم وما خلافت را برای تو دوست نمی داریم... واما سخن تو ای عمر که گفتی "پیامبر از ما وازشماست٬" پیامبر درختی است که ما شاخه های آن وشما از همسایگان آن هستید .پس ما از شما به او سزاوارتریم ..... سلمان فارسی(ره) می گوید: نزد علی (علیه السلام) آمدم در حالی که پیامبر را غسل می داد((خبر بیعت مردم با ابوبکر را به او دادم)) وگفتم هم اکنون ابوبکر بر فراز منبر پیامبر قرار گرفته ومردم به این راضی نمی شوند که بایک دست با او بیعت کنند٬بلکه با هردو دست با او بیعت می کنند. علی فرمود:ای سلمان آیا می دانی اول کسی که با او بر منبر پیامبر بیعت کرد که بود؟ عرض کردم:نه٬ولی او را درسقیفه بنی ساعده دیدم هنگامی که انصار محکوم شدند و اولین کسانی که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبه بشیر بن سعید..عمر بن خطاب و... فرمود درباره اینان از تو سوال نکردم٬آیا فهمیدی هنگامی که از منبر پیامبر بالا رفت اولین کسی که با او بیعت کرد که بود؟ عرض کردم نه!ولی ((دیدم))پیرمرد سالخورده ای بود که بین دو چشمانش جای سجده بود که پینه آن بسیار بریده شده بود!او بعنوان اولین نفر از منبر بالا رفت وتعظیمی کرد و درحالیکه می گریست گفت:سپاس خدای را که مرا نمیراند تا تو را در این مکان دیدم!دستت را (برای بیعت)باز کن٬ابوبکر هم دستش را دراز کرد وبا او بیعت کرد.سپس گفت:((امروز ))روزی است مثل روز آدم(ع)!! بعد از منبر پایین آمد واز مسجد خارج شد. علی (علیه السلام) فرمود:ای سلمان می دانی او که بود؟عرض کردم نه!!!ولی گفتارش مرانارحت کرد گوئی مرگ پیامبر (ص) را با شماتت ومسخره یاد می کرد. فرمود او ابلیس بود!! خدا او را لعنت کند. ادامه دارد منبع:کتاب اسرار آل محمد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:22 توسط مشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بله....
روزی یکی از همشهری های ما می ره سر مزار حضرت آقای شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به (آقای نخودکی)و می گه: آقای نخودکی اگه یتا(یعنی یکی) غذا به ما دادی مفهمم که واقعا نخودکی هستی وگرنه بیخودکی هستی! هنوز حرفش تموم نشده یکی از خدام حرم امام رضا(ع) که داشته فیش غذای حرم رو بین زائرها تقسیم میکرده میاد نزدیک ومیگه : آقا ناهار حرم میل داری ؟ همشهری ما با خوشحالی والبته خجالت بر می گرده سر مزار آقای نخودکی و میگه: حالا دیگه فهمیدم که نخودکی هستی !!! مزار این عارف بزرگوار در صحن انقلاب حرم امام رضا (روحی فداه) قرار دارد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:38 توسط مشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت آیت الله مروارید از شاگردان میرزا مهدی اصفهانی واز بزرگان شهر مقدس مشهد بودند که پس از عمری مجاهدت در سال۸۳ دعوت حق را لبیک گفتند ودر رواق دار السرور حرم حضرت رضا(ع) نزدیک کفشداری ۹ به خاک سپرده شدند
سخنان داخل گیومه از قول شخص نیست! در ایام طلبگی در مشهد مقدس روزی چندی از آشنایان به من اطلاع دادند گه برای دیدنت داریم به مشهد می آییم. من دیدم پول به اندازه ای ندارم که بتوانم پذیرایی در حد بالایی بکنم و خیلی دلم می خواست که توان آن را داشتم.دلم شکست وبه حرم امام رضا(ع) رفتم وعرض کردم که آقا حالا یک بار هم که می خواهند دیدن ما بیایند ما شرمنده شده ایم و نمی توانیم به خوبی پذیرایی کنیم..... در برگشت از حرم در یکی از صحن هابا آیت الله مروارید برخورد کردم ایشان با لبخند گفتند که هان؟..تو هیچ وقت این موقع روز حرم نمی آمدی! تا خواستم حرفی بزنم از جیبشان مقداری اسکناس بیرون آوردند و بدون اینکه بشمارند در جیب من گذاشتند اقتباس از کتاب کرامات معنوی
روزی برای زیارت امام هشتم (ع) وارد حرم شدم . ابتدابرای بوسیدن دربهای چوبی صحن ها اشتیاقی نداشتم٫ اما همینکه به در طلای ورودی ضریح رسیدم با شوق زیادی آن را بوسیدم کمی فکر کردم و نزد آیت الله مروارید رفتم و ماجرا را نقل کردم و گفتم :آقا نکند امام من شده باشد در طلایی ؟؟ آقا گفتند: برو خدا را شکر کن که فهمیدی !!((چون بعضی ها زیارت را در بوسیدن در و گرفتن ضریح می دانند)) بر گرفته از سخنان آقای قرائتی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:13 توسط مشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سید علی قاضی استاد بزرگانی چون علامه طباطبایی وایة الله بهجت می فرمودند:
اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعنت کند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:47 توسط مشکی
|
|
||